درباره نویسنده
اکبر حیاتی
کارشناس رشته ی حسابداری و فعالیت در زمینه ی تئاتر و نمایش ............................................. مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اکبر حیاتی
صفحات اختصاصی
  • ورزشی
  • کبیر
  • داریوش
مطالب اخیر
  • شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٠
  • شعر مریم حیدر زاده (پرسپولیس)
  • افتخارات ارتش سرخ ایران
  • پرسپولیس
  • یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠
  • یاور همیشه مومن
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
دوستان من
  • سرزمین جان سپرده
  • عصر نوسنگی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



داریوش اقبالی
 
نویسنده: اکبر حیاتی - یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠

مرد سفر باش..

 

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی

گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی، اما تو نقابی

فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

هر منزل این راه بیابان هلاک است

هر چشمه سرابی‌ست که بر سینه‌ی خاک است

در سایه‌ی هر سنگ اگر گل به زمین است

نقش تله ماری‌ست که در خواب کمین است

در هر قدمت خار، هر شاخه سر دار

در هر نفس آزار، هر ثانیه صد بار

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

گفتم که عطش می‌کشدم در تب صحرا

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چشمه‌ای آنجاست

گفتی چو شدی تشنه‌ترین، قلب تو دریاست

گفتم که در این راه، کو نقطه‌ی آغاز

گفتی که تویی تو، خود پاسخ این راز

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

فکر خطر باش

نظرات ()



یاور همیشه مومن
نویسنده: اکبر حیاتی - یکشنبه ٦ آذر ،۱۳٩٠
:: نقطه ی عطف صدا ::
در ژرفای صدایت چیزی نهفته است...

سری نهان است...

در ژرفای صدایت دنیاییست پر از احساس

در زلال بی کرانش ماهی های نقره ای می رقصند...

در افق نگاهت خورشید طلوع می کند و

پرندگان با هر کوچشان تازه می شوند...

در ژرفای صدایت...

انگار واژه ها خجالت می کشند...می خواهم از تو بنویسم، پس واژه های طلایی ام کو؟
دنبالشان می گردم...اما آنها در پس و پیش ذهنم قایم می شوند...
در عوض هر کدام به نیابت از خودشان ترانه ی نابی را می فرستند در سردر ذهنم...انگار می خواهند بگویند:((بیا...این هم یک دنیا واژه ی طلایی...آن هم با صدا یک مرد نازنین...))


"ای تبلور حقیقت"

نه، نمی شود...
می خواهم به اندازه صد سال آرشیو وبلاگم، برای تو نوشته شود...می خواهم انقدر بگویم تا خوابم ببرد...مثل همیشه که شبها آنقدر گوش می دهم تا پلک هایم گرم می شود و...وقتی که بیدار می شوم انگار که چیزی را از دست داده باشم.
خوب می دانم...این ناتوانی، این لکنت، این گم کردن واژه ها... می دانم امشب همه گرفتارش شدیم... این حال و روزآدمهایی ست که شیفته ی عشقی بی تعریف اند.

شاید ساده ترین جمله ها بهترینها باشد... قبل از اینکه کسی رنگ و بوی مبالغه را به آنها داده باشد، اولین بار برای ناب تری معنیشان به کار رفتند.
جملاتی مثل: "میلادت مبارک... ."
سعی کردم به چشمانت خیره شوم و بفهمم در چه اندیشه ای هستی... شاید با آنها بشود چیزی نوشت برای امشب...اما نگاهت آنقدر عمیق بود که در آن غرق شدم... و چه پرسش های بی جوابی ...


"تو منو از شب گرفتی"

می دانم؛ چیزهایی که می گویم قابل فهم نیست! من احساساتم را می گویم... عمیق ترین هایشان را... سخت است؛ باور کن، نا جیه عاطفه ی من...

"من آن موجم که بی تو آرامش ندارم..."

"تو منو دادی به خورشید"

نظرات ()